تبليغاتX
انتظار سبز Green wait - پرواز های آسمانی علی(ع)

انتظار سبز Green wait

دفاع خالص از مقام ولایت حضرت صاحب الامر (عج)

پروازهاي آسماني علي (عليه‌السلام)

            مرحوم ابن بابويه از جناب سلمان فارسي ، صحابي بزرگوار حضرت پيامبرگرامي (صلي الله عليه وآله) نقل مي كند ، نزد سيد و مولاي خود ، اميرالمومنين (عليه‌السلام) ، نشسته بودم ، درست در همان زماني كه مردم با عمر بن خطاب بيعت و تعهد كرده بودند، غير از من حضرت حسن بن علي المجتبي عليهاالسلام و محمد بن حنيفه و محمد بن ابي بكر و عمار ياسر و مقداد اسود نيز در خدمت حضرت علي بن ابي طالب (عليه‌السلام) حاضر بودند و از هر جا سخنان مي گذشت .

امام حسن (عليه‌السلام) رو به پدر كرده پرسيد، يا اميرالمومنين ، حضرت ملكِ وَدود، سليمان بن داود را سلطنتي داده ، آيا از آن عطيّه قدري و نصيبي به سيّد اوصياي بعد نبيّ رسيده است ؟

شاه سرير ولايت تبسّم كرده فرمود كه قسم به آن معبودي كه دانه خشك را در زمين، سبز مي‌گرداند و قسم به آن قادري كه آدم را از خاك تيره آفريد، كه آنچه خداي تعالي به پدر تو داده به هيچ يك از اوصياي گذشته نداده و بعد از اين هيچ‌كس نيز به اين كرامت فائز نخواهد شد ، پس امام حسن (عليه‌السلام) و حضار التماس نمودند كه يا اميرالمومنين مي خواهيم ، گوشه اي از آنچه را كه حضرت واهب العطيات به شما موهبت كرده مشاهده كنيم و به چشم خود ببينيم تا موجب ازدياد ايمان و باعث تقويّت علم و ايمان ما گردد.

سيّد اوصياء (عليه‌السلام) فرمودند: همان كه خواهيد عمل مي كنم و مقداري از انبوه عطاياي حضرت حق و عزتي كه به من كرامت فرموده را بر شما ظاهر سازم .

سپس حضرت اميرالمومنين برخاستند ، دو ركعت نماز اقامه كردند و كلماتي چند بر زبان معجزه بيان فرمودند ، كه هيچ يك از حضار فهميدن آن نتوانستند و از آن محل به ميان (فضاي باز) خانه آمدند ، دست مبارك خود را به جانب مغرب دراز كرده بعد از لمحه‌اي (زمان كوتاهي ) دست به زير آوردند، بركف دست مبارك ايشان دو قطعه ابر آسماني ديديم .

سلمان گويد كه ما همه از آن دو پاره ابر شنيديم كه هر يك از كف جدا شدند گفتند :

اشهدان لااله‌الاالله و اشهدان محمدرسول الله و انكّ وصي نبي كريم من شكّ فيك هلك و من تمسّك بك فقد سلك سبيل النجاهًْ.

شهادت مي دهم كه غير از الله خداي ديگري نيست و شهادت مي دهم به اينكه محمد رسول خداست و شهادت مي دهم كه تو وصيّ نبيّ كريم هستي ، هر كس در وصايت و خلافت توشكّ كند هلاك مي شود و هر كه دست تمسك به وجود تو برآورد ، به راستي به طريق نجات خواهد رسيد.

سپس ديدم كه آن دو پاره ابر همچون قاليچه پهن شدند و در كنار يكديگر قرار گرفتند و از آن ابر بوي مشكِ خاصّي به مشام اهل ايمان مي رسيد. سپس حضرت فرمودند : برخيزيد و بر اين بساط بنشينيد، ما همه برخاسته بر يك بساط نشستيم و آن حضرت به تنهايي برابر ديگري نشسته .

حضرت كلماتي بيان داشتند كه اين بار هم هيچ كس از لفظ و معناي آن چيزي نفهميد و حضرت به ابر اشاره و امر كردند كه اي ابر به جانب مغرب روانه شو ، كه ناگاه بادي به زير آن دو ابر در آمده و ابر را به آهستگي تمام برداشته و به سوي هوا برد. ما در آن موقع چون به آن حضرت نگاه كرديم ، ديديم كه دو جامه‌ي زرد پوشيده اند و تاجي از ياقوت سرخ بر سر دارند و نعليني كه بند آن از ياقوت آبدار بود در پاي داشتند و انگشتري از مرواريد سفيد برّاق كه روشني آن چشم را خيره مي ساخت در انگشتان بود و به كرسي از نور نشسته بودند.

امام حسن (عليه‌السلام) از پدر سوال كردند : اي پدر بزرگوارم ، همه مخلوقات سليمان را به جهت انگشتري اطاعت مي نمودند ، شما را به كدام سبب اطاعت مي كنند ؟

حضرت سيد اوصياي بعد نبي امير المومنين علي (عليه‌السلام) فرمودند : « يا ولدي انا وجه الله و انا عين الله و انا لسان الله الناطق في خلقه و انا ولي الله و انا نور الله الذي لايطفي و انا باب الله الذي يوتي منه و انا حجّهًْ الله علي عباده و انا كنزالله في ارضه و انا قسيم الجنّه و النّار و انا سدِ ذي القرنين و انا جعلتهما له »

 

اي فرزندم ،

وجه الله منم ،

و عين الله منم ،

و لسان الله گوياي در خلق منم ،

و ولي الله منم ،

آن نوري كه هرگز خاموش نشود منم،

و آن دري كه از آن در عطا مي شود منم،

و من حجت خدا بر مردم هستم،

و من گنج خدا در زمين هستم ،

قسمت كننده بهشت و دوزخ منم ،

و سدي كه ذوالقرنين بسته بود منم كه دو قرن را از براي اسكندر قرار داده بودم.

مي خواهي كه خاتم (انگشتر) سليمان نبيّ را به تو عرضه بدارم و ايشان دست در بغل كرده ، انگشتري بيرون آوردند از طلاي احمر و ياقوت سرخ و فرمودند : اي فرزندم اين خاتم سليمان است  و اين هم اسامي ما است كه روي آن نقش كرده اند.

سلمان گويد ، تعجب حاضرين بسيار شد تا حدّي كه گويا ديگر آن امام را نمي شناختند.

حضرت اميرالمومنين علي (عليه‌السلام) فرمودند : وقوع چنين چيزها در من عجيب نيست ، به خدا سوگند ، امروز آنچه را پيش از اين نديده بوديد بنمايانم .

سپس امام حسن (عليه‌السلام) گفتند : آرزوي ما اين است كه سد ذوالقرنين را به ما بنماياني .

پس آن حضرت باد را امر فرمود كه ما را به طرفي كه فرزندم حسن (عليه‌السلام) مي خواهد ببر. همزمان با اين كلام آوازي از باد چون صداي رعد به ما رسيد ، باد دو پاره ابر و ما را برداشت و به هوا برد ، اميرالمومنين بر كرسي نور نشسته از پي ما مي آمدند تا باد ما را به كوهي بلند رسانيد .

درختي عظيم بر آن كوه بود خشك شده و برگ‌هاي آن ريخته بود ، يكي از حاضرين پرسيد؛ يا امير المومنين ، به اين درخت چه رسيده كه برگ‌هايش ريخته است ؟

آن حضرت فرمودند : كه از خود او بپرسيد ، تا حال خود بگويد حضرت امام حسن (عليه‌السلام) سبقت جسته از آن درخت رنجور سوال كردند كه « مالَكِ اَيَّتُها الشَّجَرَهًْ » - تو را اي درخت چه شده است كه سبزي از تورفته و برگ هاي تو ريخته است ؟

درخت جواب نداد.

اميرالمومنين علي (عليه‌السلام) فرمودند: «اجيبيهم باذن الله تعالي ايتها الشجرهًْ و اخبريهم بخبرك» اي درخت به اجازه خداوند جواب ايشان بده و اخبارت را برسان.

سلمان مي گويد كه به خدا قسم كه آن درخت متكلم شده و گفت : لبيك ، لبيك يا وصي رسول الله و خليفته من بعده حقا»

اي وصي رسول خدا و خليفه بر حق بعد از او .

درخت امام حسن را خطاب كرد و گفت : اي ابا محمد ، هر شب وقت سحر پدر شما نزد من مي‌آمد و دو ركعت نماز اقامه مي كرد و به تسبيح و تهليل و تقديس حق تعالي مشغول مي شد و باز مي‌گشت و در آمدن و رفتن بر كرسي از نور و در ميان ابري سفيد مي بود كه از آن بوي مشك به مشام مي رسيد و من از استشمام روح افزاي آن حضرت و آن نور سرسبز و باطراوت مي بودم.

اكنون چهل شب شده است كه ايشان تشريف ارزاني نفرموده‌اند و مرا از مفارقت پدرشما ، حالم به اين مرتبه رسيده ، اگر از او استدعا كني ، تا لطف خود را از اين مهجور دور ندارد ، قطعاً آمدن او مرا به حال خود باز مي آورد.

پس شاه ولايت به نزد آن درخت رفته دو ركعت نماز گذارده ، دست مبارك بر آن درخت ماليدند.

سلمان گويد به خدا سوگند ناله مشتاقانه‌اي از آن درخت بر خاست و در دم سبز شد به حدي كه بزرگتر شد و ميوه برآورد.

پس آن حضرت بر كرسي خود قرار گرفت ، باد ما را برداشته بلند شد ، به حدي كه تمام دنيا در نظر ما به مقدار سپري (اسلحه دفاعي ) مي نمود و در هوا فرشته اي را ديديم كه سر او در زير قرص آفتاب بود و پاي او در قعر درياها محدود بود و يك دست او در مشرق و دست ديگرش در مغرب بود.

از حضرت امير المومنين پرسيدم كه آن فرشته كيست ؟ ايشان فرمودند كه اين فرشته اي است كه به حكم خداوند ، من او را در اين موضع نصب كرده ام و به تاريكي شب و روشني روز موكل ساخته ام و تا روز قيامت اين چنين خواهد بود.

سپس باد ما را ببرد و به نزد قوم ياجوج و مأجوج رسانيده و آن حضرت به ابر خطاب كردند :

«اِهْبِطيِ تحت هذاالجبل» ، در زير (دامنه)اين كوه فرود بيا .

آن كوه ، كوهي بود ظلماني كه گويا شبي بود سياه و بوي دود از آنجا به مشام مي رسيد ، يأجوج و مأجوج را ديديم و از كثرت ايشان تعجب نموديم و ايشان را در سه گروه ديديم ، اولين گروه كه طول قامت بيست گز و دومين گروه قدشان صد گز و عرض آن هفتاد گز و گروه سوم كه يك گوش را لحاف و گوش ديگر را تشك كرده بودند.

يكي از ما از آن حال پرسيد.

حضرت اميرالمومنين علي (عليه‌السلام) پاسخ دادند : حاكم اين جمع نامحصور من هستم و همه اينها در حكم من هستند . سپس حضرت علي (عليه‌السلام) كلمه‌اي به باد گفتند و باد ما را برداشته به كوه قاف رسانيد ، كوهي ديديم چون ياقوت سرخ كه محيط همه دنيا بود و فرشته‌ي به شكل آدمي بر او موكل بود ، در زماني آن فرشته را چشم بر امام علي (عليه‌السلام) افتاد گفت : السلام عليك يا اميرالمومنين ، پس از آن رخصت از آن حضرت طلبيد كه مطلب خود را عرض كند آن حضرت فرمودند : من بگويم چه مي‌خواهي يا تو مي گويي . فرشته گفت : شما بفرمائيد؛ حضرت اميرالمومنين (عليه‌السلام) فرمودند كه رخصت زيارت برادر و مصاحبت وي را مي خواهي ، رخصت دادم پس فرشته گفت : بسم الله الرحمن الرحيم و راهي شد .

سپس درخت ديگري ديديم چون درخت اول و به همان طريق سوال و جواب واقع شد .

درخت گفت : در ثلث اول هر شب ، اميرالمومنين نزد من مي آمد ، پس از نماز و تسبيح و تقديس  بر اسبي سوار شده مي رفت و من سبز و خرّم مي بودم و هم اكنون چهل روز است كه ايشان بنا به حكمتي كه خود صلاح مي دانند ، فيض قدوم خود را از من باز گرفته و تن من اين چنين گداخته و برگ‌هايم ريخته و اين همه از درد مفارقت اوست . حضرت امام حسن تقاضا نمود و حضرت اميرالمومنين دست مبارك بر آن درخت كشيدند و درخت گفت :

«اشهدان لااله الاالله و اشهد ان محمداً رسول الله و انك اميرالمومنين في الائمه المباركهًْ و وصي رسول رب العالمين من تمسك بك بخي و من تلف عنك هوي»

شهادت مي دهم كه معبودي جز الله نيست و شهادت مي دهم كه محمد رسول خداوند است و شهادت مي دهم به اينكه شما امير مومنين در امامان مبارك و پاك نهاد هستيد و وصي پيامبر خداوند رب العالمين هستيد و هر كس به شما تمسك جست نجات پيدا مي كند و هر كس از شما تخلف كرد سقوط خواهد كرد .

سپس آن درخت هم‌ ، چون درخت قبلي سبز و خرم شد و طراوت يافت و ما ساعتي در زير آن آرام گرفته ، پرسيديم كه يا اميرالمومنين آن فرشته به كجا رفت ؟

امير المومنين فرمودند: ديروز بر كوه ظلمت عبور نمود فرشته اي كه بر آن موكل است رخصت زيارت آن فرشته طلبيده بود امروز اين رفت كه تدارك آن برادر نمايد ، يكي از ياران گفت مگر ملائكه به اذن شما از محل و مكان خود حركت مي كنند؟

حضرت سيداوصياء اميرالمومنين علي (عليه‌السلام) فرمودند: به خدائي كه آسمان را بدون ستون برافراشته است قسم ، كه هيچ يك از ملائكه بي رخصت من از جاي خود حركت نمي كنند و بي اذن من به قدر نفسي ! از جا جنبش نمي نمايند، مگر آنكه حضرت عزت به برق غضب خود آنها را بسوزاند و بعد از من فرزندم حسن و بعد از او فرزندم حسين و بعد از او نُه تن از اولاد او كه نهم ايشان « قائم آل محمد » است . اين حال و قدرت و جواز را دارند و هيچ ملكي از ملائكه مقرّبين را حدّ نباشد كه يك نفس بي اراده ايشان برآورد.

پس يكي از ما ، نام فرشته اي كه موكل آب است پرسيد حضرت امام علي عليه السلام فرمودند : «برخائيل» نام دارد، من گفتم يا اميرالمومنين مگر نه اينكه ديروز ما در طول روز در خدمت شما بسر مي برديم؟ پس در كدام وقت فرصت نزول اجلال در آن كوه شده بود؟

حضرت اميرالمومنين علي (عليه‌السلام) فرمودند : چشم خود را بپوشانيد ، پوشانديم، پس امر به گشودن نمود ، چون چشم گشوديم خود را در مملكت ديگر يافتيم ، گفتيم « هذا شي‌ءٌ عجيب» حضرت اميرالمومنين علي (عليه‌السلام) فرمودند: امر ملكوت در قبضه‌ي اقتدار من است كه شما را طاقت بر اطلاع آن نيست معهذا من در خوردن و نوشيدن و نكاح مانند ديگر بندگان ، بنده مخلوق هستم ، اگر اندكي از آنچه را من مي دانم شما بدانيد ، دل‌هاي شما تاب شنيدن آن نياورد و بدانيد كه اسم حق تعالي هفتاد و سه حرف است و نزد آصف تنها يك حرف بود و نزد من هفتاد و دوحرف است و يك حرف علم غيب است كه مخصوص به ذات اوست ، «لاحول ولاقوهًْ الابالله العلي العظيم» ، شناخت مرا هر كه شناخت و منكر شد هر كه مرا منكر شد .

سپس حضرت اميرالمومنين علي (عليه‌السلام) آن ابر را امر نمود كه ما را به باغي رسانيد كه در خرمي و سبزي با روضه‌ي جنان برابري مي نمود و در آنجا جواني را در ميان دو قبر مشغول به نماز ديديم گفتيم يا اميرالمومنين اين جوان كيست ؟

حضرت اميرالمومنين علي (عليه‌السلام) فرمودند : او برادر صالح نبي است و اين دو قبر از آن پدر و مادر اوست و چون چشم صالح بر صالح المومنين علي (عليه‌السلام) افتاد او بي تابانه پيش آمد و سينه به كينه آن حضرت را بوسه داد و گريه كنان به شكوه و گلايه آمد و همواره آن حضرت او را تسلّي مي دادند .

پرسيدم يا مولا ، او چرا گريه مي كند . حضرت مولانا اميرالمومنين فرمودند: از خود او بپرسيد.

امام حسن (عليه‌السلام) گفتند : ايهاالعبدالصالح چه چيز تو را مي گرياند ، صالح نبي پاسخ داد ، اينكه پدر شما و مولاي ما هر روز وقت طلوع صبح به نزد من مي آمد و با هم نماز مي خوانديم و اين نماز باعث نشاط و رغبت من در عبادات بود ، ولي امروز دو روز شد كه ايشان تشريف نياوردند و من امروز چون ايشان را ديدم طاقتم نماند.

 ما گفتيم ؛ يا اميرالمومنين ، اين عجيب تر است كه ما هر روز صبح در خدمت شما به سر مي برديم پس چگونه بي اطلاع ما به اينجا آمده ايد و با حضرت صالح پيامبر نماز خوانده ايد؟

ايشان فرمودند: آيا مي خواهيد كه حضرت سليمان پيامبر خدا را زيارت كنيد؟

گفتيم : بلي ، يا اميرالمومنين . اين آرزوي ما است.

پس شاه ولايت روانه و ما در خدمتش به بستاني رسيديم كه كس مانند آن نديده و نشنيده آ‌ب‌هاي جاري و مرغان خوش زبان و پرندگان زيادي حاضر بودند ، چون چشم آن مرغان بر حضرت حيدر، وصيّ مصطفي افتاد، دور او را گرفته پر مي زدند و طواف مي كردند و در ميان بستان تختي از فيروزه ديديم و جواني بر آن خوابيده و دست ها بر سينه خود نهاده و دو مار بر بالاي سر و پايين پاي او قرار گرفته چون مارها حضرت علي (عليه‌السلام) را ديدند ، در جلوي پاي او غلطيدند.

ما گفتيم ، يا اميرالمومنين اين جوان كيست ؟

حضرت اميرالمومنين علي (عليه‌السلام) فرمودند : اين حضرت سليمان است ، سپس حضرت اميرالمومنين (عليه‌السلام) انگشتري را از انگشت خود بيرون آورده و در انگشت آن جوان خوابيده قرار دادند و خطاب به او گفتند : «قم باذن الذي يحيي العظام و هي رميم »

در همان لحظه ، سليمان برخاسته و گفت :

اشهد ان لا اله الاالله وحده لا شريك له و اشهد ان محمداً عبده‌ و رسوله ارسله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لوكره المشركون و اشهدانك وصي رسول الله حقاً الهادي المهدي الذي سئلت الله تعالي به و به محبته و بمحبهًْ اهل بيته آتاني الله الملك» .

گواهي مي دهم كه معبودي غير از خدا نيست او يكي است و شريك ندارد و به راستي كه محمد بنده او و فرستاده اوست و خداوند محمد را ارسال كرد تا هدايت و دين حق را ظاهر كند اگر چه مشركان به او كراهت داشته باشند و شهادت مي دهم كه همانا شما (علي عليه‌السلام ) وصيّ برحقّ رسول خدا هستيد، و شما هدايت كننده‌ي هدايت يافته هستيد همان كسي كه من به وسيله محبت اهل بيت او از خداوند بلند مرتبه هر چه خواستم ، و خداوند منّان مرا (سليمان ) ملك ( پادشاهي و پيامبري) عطا كرد ، (كه مثل اين سلطنت ديني و زميني را به هيچ يك از اولاد آدم نداده بود و اگر محبت شما را شفيع نمي ساختم آن موهبت نصيب من نمي شد .

پس مدتي آن سرور كائنات و مولاي ممكنات و سيد هر دو جهان حضرت اميرالمومنين در نزد سليمان بنشست و ما به پابوس آن پيغمبر بزرگوار الهي مشرّف شديم .

سپس سليمان را وداع گفته برخاستيم و سليمان نيز به همان حال اول خود بازگشت و از حضور حضرت علي (عليه‌السلام) پرسيديم ، كه يا امير ، شما را چه علمي است به آنچه كه در پشت كوه قاف مي‌باشد؟

حضرت حيدر كرار پاسخ فرمودند ؛ كه خلاق عالم خداوند كريم در عقب كوه قاف چهل عالم آفريده كه هر عالمي چهل برابر دنياي ما است و علم من به ماوراي قاف همچون علم من است به حال همين دنيا و آنچه در دنيا است و بعد از رسول خدا حافظ و نگهدارنده عالم ها من هستم و همچنين بعد از من اولاد من حافظ اين عالم ها و حافظ شريعت نبوي و وارث علوم مصطفوي تا روز قيامت خواهند بود و من به راههايي كه در آسمان‌ها است داناتر هستم از راه‌هايي كه در زمين است و ما مخزن مكنون و الهي هستيم و ما اسماء حسناي الهي هستيم كه چون خدا را به اين اسماء بخوانند خداوند اجابت كند و صاحب آن نامهايي كه بر عرش و كرسي نوشته شده است ، ما هستيم و ما قسمت كننده بهشت و دوزخ هستيم ، ملائكه آسمانها ، تقديس و تسبيح و تهليل و توحيد الهي را از ما آموخته اند ، و ما آن اسم‌هايي هستيم كه چون حضرت آدم صفي به آن تعليم گرفت توبه اش قبول شد و من اين امور عجيبه و اسرار غيبيه را به بركت اسم اعظم مي دانم كه اگر به برگ زيتون چيزي به آن نويسند و در آتش اندازند آن برگ نسوزد و طراوتش سوي پژمردگي نرود و تاريكي شب و روز از بركت نام‌هاي ماست ، و اسامي بلند مرتبه ما را چون برصفحه آسمان نقش كرد بي ستون استقامت يافت و زمين به وسيله اسامي ما مسطح شد و چون اسامي ما را بر باد خواندند باد در حركت آمد و آنگاه كه اسامي ما را بر برق نوشتند نوراني و تابندگي پيدا كرد و وقتي آن را بر رعد رقم نمودند ، رعد خاشع شد و وقتي بر جبهه‌ي اسرافيل نقش كردند ، وي متكلّم به كلام «سبوحٌ قدوسٌ ربّ الملائكهًْ و الرّوح » گرديد.

سپس حضرت به ما فرمودند ، چشم‌هاي خود را بپوشانيد ، ما چشمان خود را پوشانيديم ، سپس فرمود ، بگشائيد و ما چشم‌هاي خود را گشوديم و خود را در شهري ديديم متشكل بر بازارهاي آبادان و قصرهاي بلند مرتبه و مردمي در نهايت بلندي قامت و كمال استقامت و هر كدام چون نخلي بلند سپس حضرت اميرالمومنين علي (عليه‌السلام) فرمودند : اين گروه از بقيه قوم عاد هستند كه در كفر و ضلالت و ظلم جهالت به سر مي برند و ايمان به ربّ عالمين و روز حساب ندارند وشهر ايشان از شهرهاي مشرق بود و من به امر خلاّق بي چون قلع و قمع مساكن ايشان نموده ، به اين مكان نقل نمودم و شما ايشان را در اينجا ببينيد و بر آن مطلع شويد كه من داعيه دارم كه با اين گروه ، مقاتله كنم .

پس حضرت مولانا اميرالمومنين علي (عليه‌السلام) آن قوم را به وحدانيّت خداوند و رسالت مصطفوي و ولايت خود راهنمايي كرد ايشان سرپيچيدند ، حضرت مكرر ايشان را به اسلام خواند ، همانطور امتناع ورزيدند ، پس بر ايشان حمله كرد و آنها بر وي حمله كردند بسياري از ايشان را بكشت و چون خوف ما را مشاهده نمود ، نزد ما آمده دست مبارك خود را بر سينه ما ماليد و خوف از دل ما خارج شد.

بار ديگر به صداي بلند ايشان را به ايمان و اسلام دعوت نمود ، ايمان نياورند ، برق و صاعقه ظاهر شد چيزي چند مي خواند كه ما نمي فهميديم ، ما را چنان مشاهده مي شد كه اين برق و صاعقه از دهان مبارك حضرت مولي الموحدين علي (عليه‌السلام) بيرون مي آيد و چنان صداهاي هولناك پديد آمد كه ما گفتيم ، البتّه آسمان بر زمين مي افتد و كوه‌ها از هم مي ريزد ، تا آنكه ديگر يك نفر از ايشان زنده باقي نمايند و چون از مجادله‌ي آن قوم فارغ شد رعد و برق برطرف شد .

ما استدعا نموديم كه يا اميرالمومنين ما را به وطن خود برسان كه ديگر بيش از اين طاقت و تحمّل نداريم .

سپس حضرت اميرالمومنين علي (عليه‌السلام) آن ابر را طلبيده و ما بر آن ابر سوار شديم آن حضرت متكلّم به كلامي شد و باد ما را به هوا برده به جائي رسانيد كه دنيا را به قدر درهمي ديديم و بعد از آن لحظه اي نگذشت كه خود را در منزل زميني اميرالمومنين علي (عليه‌السلام) ديديم ، همان محلي كه در آنجا حركت و سفر بساط را آغاز نموده بوديم.

چون فرود آمديم ، بانگ مؤذن را شنيديم كه اذان مي گفت و ما اول صبح بعد از طلوع آفتاب راهي شده بوديم و در اين پنج ساعت را پنجاه ساله را طي نموده بوديم و حضرت اميرالمومنين علي (عليه‌السلام) چون ما را متعجّب ديد فرمود :

به آن خدائي كه نفس من به دست قدرت اوست كه اگر بخواهيد شما را در همه‌ي آسمان ها و زمين‌‌ها بگردانم بر آن قادرم و اين همه قدرت عظيمه باذن خالق البريه و بركت خير خلقه يافته ام و منم وليّ و وصيّ آن حضرت در حين حيات و در زمان رحلت وليكن اكثر مردمان نمي دانند .

سلمان رضي الله عنه گفت : لعن الله من غصب حقّك و مجدك و اعرض عنك و ضاعف عليه العذاب الاليم.1

 



1 حديقهًْ الشيعه ص 393 .