اگر آن شاه دين پرور نوازد خاطر ما را

       به تشريف قدومش خوش برافشانيم جان ها را

ز مهر ناتمام ما جناب اوست مستغني

       به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را

من از آن نور روزافزون كه مهدي داشت دانستم

       كه مدت ها شود غائب نتابد رايگان ما را

حديث از شوق آن شه گوي و سرّ غيبتش كم جو

       كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معمّا را

به يك غارت كه آوردند خيل لشگر شوقش

       چنان بردند صبر از دل تركان خوان يغما را

برون از بهر نظم دين كه در پاي تو افشاند

       زمين درهاي دريا را فلك عقد ثريا را

ز قول اهل دعوي تلخ كامم فيض كي باشد

       که مهدی در حدیث آرد لب لعل شکر خا را